تبليغاتX
تنهای تنها
تنهای تنها
منوی اصلی
آرشیو
چند جمله ي قشنگ
انسان زاييده ي شرايط نيست بلكه خالق شرايط است .

آدمها فقط در يك چيز مشتركند............. متفاوت بودن!

هيچ وقت مغرور نشو ! برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن!

محبت مثل يك سكه مي مونه كه اگه بيفته تو قلك قلب نمي شه درش آورد............. اگه هم بخواي درش بياري بايد بشكنيش!

وقتي به دنيا آمدم انقدر جا خوردم كه تا دو سال نمي تونستم حرف بزنم!

 

نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 21:56 |+|

سال نو مبارك

          

               دوستان اميدوارم سال خوبي داشته باشيد

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 17:33 |+|

از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

صدر پيغام آوران حق تعالي

زهر دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرده بود........... گرچه آدم مرده بود

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

وز همان روزي كه با شلاق و خون

                                     ديوار چين را ساختند

                                               آدميت مرده بود

بعد هي دنيا پر از آدم و شد و اين آسياب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ آدميت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي  پاكي مروت. ابلهي است..............

صحبت از عيسي و موسي و محمد نا به جاست

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندر اين ايام

             زهرم در پياله

                       زهر مارم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي......... جنگل را بيابان مي كنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

در كويري سوت و كور

                  در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفت وگو از مرگ انسانيت است

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مرضیه در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 18:55 |+|
تکه ابر
اگر بگویند بزرگترین آرزوی تو چیست؟

می گویم:

می خواهم تکه ابری باشم و خود را در  لا به لای ابر ها پنهان کنم

و چشمانم آنگونه که می خواهد ببارد

آنقدر ببارد که همه ی زمین های تشنه خدا را سیراب کند

این چشمها آنقدر غم دارند که بتوانند برای آباد کردن تمام زمین های بی ثمر ببارد

این چشمها میتواند  اندازه ی چشمها ی نگرانی که هر شب به انتظار یه صبح آرام سر بر بالین

می گذارد بگرید ولی...........

کاش کسی غم چشمانم را می دید ولی...................

کاش یک تکه ابر بودم ولی............................

 

Image Preview

 

(نوشته ی بالا از خودم بود)

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 11:9 |+|
تنهاتر از همیشه
در کوچه پس کوچه های دلم کسی قدم نمی زند

و کسی جز غم به کلبه ی تنهاییم سرک نمی کشد

امروز خود را تنها تر از همیشه یافتم

 

 

(اینو هم خودم نوشتم)

 

نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 9:17 |+|
 

 

 

 

نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:30 |+|
عشق

و عشق تنها عشق

                      تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

                       مرا به وسعت اندوه آسمان ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

ونوش داروی اندوه؟

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

                                                              سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 9:11 |+|
عشق
بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم

هر که آرد سخن از عشق بدان می خندم

روزی آنقدر دلم سوخت که خاکستر شد

بعد از آن روز به روز دگران می خندم

خنده ی تلخ من از خنده غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم

نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 10:40 |+|
سهم من
سهم من با آن همه دل واپسی

شد همان فریاد ها در بی کسی

سهم تو در آسمان های بلند

زندگی کردن رسیدن سر بلند

من همان نیلوفر مردابی ام

که در آن مرداب در تنهاییم

خاطراتم از اسارت بی کسی

گریه هایم از حقارت نا کسی

کاش اندر این ره بی انتها

می سید اینجا صدایی از وفا

کاش در این منزل پر ز گناه

 می رسیدم من به یک پشت و پناه

ولی افسوس که در زندگی ام

من رسیدم به همان بی کسی ام

 

 

 

 

(این رو خودم نوشتم)

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 14:18 |+|
مولانا
هر جه گويم عقل را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گر چه تفسير زبان روشنگر است

ليك عشق بي زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

                                                              مولانا

نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 20:28 |+|
پیوند ها
لینکهای روزانه
آمار سایت
طراح قالب

کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است Copyright ® http://ghanari-tanha.blogfa.com 2006 desinged by RSS

تنهای تنها
تنهای تنها
منوی اصلی
نوشته های پیشین
 
درباره


آمار سایت
طراح قالب

کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است Copyright ® http://ghanari-tanha.blogfa.com 2006 desinged by RSS